گزارش آنلاین

کارگاه مجازی روزنامه نگاری

پله های تودرتو را که پایین می روی ، به فضای نسبتا بزرگی می رسی که در نگاه اول زیاد جلب توجه نمی کند. اما اگر کمی که به فضا دقت کنی تازه متوجه می شوی که وارد یک گالری نقاشی شده ای. اینجا کافه گالری شیوه است ، جایی روبروی پارک آزادی ، نگارخانه ای که مدت زیادی از افتتاحش نمی گذرد و این روزها میزبان یک گروه تصویرگری کتاب کودک است.
«من یک باغ وحش هستم» ، موضوع نمایشگاهی است که گروه تصویرسازی «بقچه» این روزها در کافه شیوه برگزار کرده اند. این نمایشگاه از نوزدهم شهریورماه آغاز شده و قرار است تا بیست و ششم همین ماه ، به مدت یک هفته ادامه داشته باشد. «من یک باغ وحش هستم» دربرگیرنده آثاری است که بیش از هر چیز نگاه فانتزی و خاص آفرینندگان را نسبت به باغ وحش و حیوانات منعکس می کند. تابلوهایی که در عین سادگی موضوع، کاملا واقع گرایانه نیستند و به گفته ی سرپرست گروه بقچه ، مخاطب می تواند برداشت و احساس شخصی خود را از آنها داشته باشد.
سعید انصافی ، سرپرست گروه معتقد است که پیام آثار این نمایشگاه ، در خود آنها نهفته است و افراد می توانند برخورد شخصی خود را با آنها داشته باشند.
وی در عین حال این آثار را کارهایی عجیب ، مدرن ، پیچیده و درونگرایانه می داند که به هر کس حس خاصی را متناسب با شرایط شخصی مخاطب القا می کند.
به اعتقاد وی ، ویژگی این آثار تا حدی سخت بودن آنها است. وی معتقد است که آثار تصویرسازی کودک آثاری علمی نیستند و بنابراین نباید از آنها انتظار واقع گرایانه بودن داشت. هر چند در این آثار ویژگی های قابل خوانشی وجود دارند و مخاطب بایستی بر اساس این ویژگی ها با اثر ارتباط برقرار کند.
انصافی خاطرنشان می کند که این سومین بار است که گروه بقچه ، نمایشگاهی با این موضوع برگزار می کند ، و دلیل انتخاب موضوع باغ وحش را این گونه تشریح می کند: «مهمترین دلیل ما برای انتخاب این موضوع ، نشان دادن فرم رابطه انسان با حیوانات است. به همین دلیل باغ وحش را انتخاب کردیم.»
وی تاکید می کند که برخورد مخاطب با این آثار بیشتر برخورد حسی است. انصافی می افزاید:«تلاش کردیم شرایطی را به وجود آوریم که مخاطب واقعا حس کند «من یک باغ وحشم» ، مثلا حس کند که من اگر یک گرگ بودم چه جور زندگی می کردم ، یا اگر یک فیل بودم چه اتفاقی می افتاد؟»
او همچنین درباره سابقه گروه بقچه می گوید: این گروه از سه سال پیش در تهران آغاز به کار کرد  ، و من و همسرم تلاش کردیم تصویرسازی داستانی را به هنرجویان آموزش دهیم.
انصافی اضافه می کند: یکی از فکرهای ما برگزاری نمایشگاه سالانه در شهرهای مختلف بود تا بتوانیم اتفاقات مدرنی را که در فضای پایتخت می افتد در دیگر نقاط کشور هم انعکاس دهیم و آن فضا را به وجود آوریم.
این تصویرساز کتاب کودک یادآوری می کند که گروه بقچه ، پیش از این در شهرهای رشت و تهران هم نمایشگاه هایی داشته است. گفتنی است در مراسم افتتاحیه این نمایشگاه ، برخی از چهره های ادبیات کودکان از جمله احمد اکبرپور نیز حضور داشتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 19:35  توسط محمد نظیری  | 

کوتاه با مدیر آموزشگاه صبا ، 
بی توجهی به موسیقی سنتی ، تضعیف حقوق ملی
وقتی با سعید نیاکوثری تماس گرفتیم ، مسافر بود و عازم خارج از کشور. گفتگو آنقدر کوتاه بود که حتی نشد بپرسیم که این سفر با چه هدفی انجام می شود و آیا نیاکوثری برنامه خاصی هم در طول این سفر خواهد داشت یا نه. زیاد از آخرین اجرای خارجی او نمی گذرد ، اجرای قطعاتی با سنتور که در مدرسه وینوساقسن پاریس نواخته شد و با استقبال قابل توجهی نیز روبرو گردید.
از همه این ها گذشته ، نیاکوثری مدیر و موسس یکی از قدیمی ترین آموزشگاه های شیراز است ، آموزشگاه صبا ، که از حدود بیست و یک سال پیش تا امروز به فعالیت خود ادامه می دهد. نیاکوثری ، به شدت دلبسته ی موسیقی ایرانی است و عمرش را در این راه گذاشته.
نیاکوثری تا امروز
او متولد 1340 است و به گفته خودش ، آغاز علاقه اش به موسیقی به روزهای نوجوانی برمی گردد. در آن روزها ، او توانست با فراگیری ساز در دانشسرای هنر مقام های ممتاز مسابقات هنری را کسب کند و به اردوهای رامسر دعوت شود. نیاکوثری دیپلم هنری خود را پیش از دریافت دیپلم دبیرستان دریافت کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، در کنار تحصیلات دانشگاهی ، هنر را ادامه داد ، آن هم زیر نظر استادانی مثل مشکاتیان ، ذوالفنون و بسیاری دیگر از چهره های برجسته موسیقی ایران. اینچنین بود که نیاکوثری در 27 سالگی توانست با درجه دکترا از دانشگاه شیراز ، کانون فرهنگی و هنری صبا را تاسیس کند.
پس از آن زندگی نیاکوثری با موفقیت های گوناگون هنری همراه بود: دریافت لوح زرین هشتمین جشنواره سراسری و بین المللی موسیقی فجر ، عنوان نخست برترین سنتورنواز کشور ، و بالاخره تنها دارنده پرچم افتخار دانشگاه شیراز. علاوه بر این ، وی در سال های اخیر به دعوت تلوزیون و سایر مجامع فرهنگی در سراسر اروپا اجراهای زنده ی متعددی را باموفقیت بر پا نموده است. در سال 2003 میلادی بعنوان اولین ایرانی دعوت شده از سوی جشنواره بین المللی ولز انگلستان موفق گردید با شرکت در مسابقات بین المللی"موسیقی ملل"مدال برنز این مسابقات را در شرایطی به نام خود به ثبت برساند که سایر رقبا بصورت گروهی در جشنواره حضور داشتند و او بدون همراهی هیچ گروهی و بصورت تکنوازی شرکت نمود.

گذشته از آثار نیاکوثری که این روزها دائم در شبکه های رادیو و تلویزیون به روی آنتن می رود ، باید به دو آلبوم او ، یعنی «سپیدا» و «خوارزمی» اشاره کرد که توسط انتشارات صدا و سیما منتشر شده اند.
به نظر می رسد که نیاکوثری در تمام این سالها دلبستگی اش را به موسیقی ایرانی حفظ کرده است. به طوری که بخش عمده ای از فعالیت های آموزشگاه صبا این روزها بر آموزش سازهای سنتی متمرکز شده است.
رسانه های جمعی به موسیقی سنتی بپردازند

مدیر آموزشگاه صبا ، از کم توجهی ها به موسیقی سنتی گلایه می کند. نیاکوثری می گوید: این روزها مراجعه برای فراگیری سازهای سنتی مثل کمانچه و تنبور و نی و تار کم شده است و تعداد هنرجویان سازهای غربی رو به افزایش است. وی موسیقی سنتی را نشانگر فرهنگ ملی ایران می داند و معتقد است که رسانه های جمعی باید بیشتر به آن بپردازند.
نیاکوثری ، موسیقی را «نیاز جامعه» می خواند و اضافه می کند: توجه نکردن به موسیقی سنتی موجب می شود که هنرجویان مدام به سوی سازهای غربی بروند که از شبکه های تلویزیونی خارجی پخش می شود و این باعث تضعیف حقوق ملی می گردد.
به اعتقاد وی ، ما از معدود کشورهای دارای تمدن و سابقه فرهنگی غنی هستیم ، و بخشی از این تمدن هم مربوط به موسیقی است ، اما به آن مجال پیشرفت داده نمی شود.
موسیقی و اعتقادات مذهبی
مدیر آموزشگاه صبا ، به ریشه های دینی موسیقی سنتی ایران اشاره می کند و می گوید: رديف‌هاي موسيقي به شدت به آيين‌هاي مذهبي وابسته‌اند و اين وابستگي تا حدي است كه اگر اين آيين‌ها نبود امروزه بسياري از رديف‌هاي موسيقي از بين رفته بود.
نیاکوثری اضافه می کند: بايد كمي به گذشته برگرديم تا فرهنگ غني موسيقي در مراسم آييني و فرهنگ رمضان را با نسل جوان آشنا كنيم.
نياكوثري با توجه به تاريخچه حضور موسيقي پيش از ظهور اسلام در زندگي مردم می گوید: فرهنگ موسيقي در ماه رمضان مخصوص ايران نيست و دركشورهاي اسلامي ديگر مانند اندونزي، مالزي، مصر، پاكستان، تونس نيز موسيقي رمضان وجود دارد. وي همچنين با ابراز خرسندي از حضور پر رنگ موسيقي در ماه رمضان می افزاید:

موسيقي رمضان و مذهبي جزئي از تاريخ بشريت است.


نیاکوثری در پاریس

نیاکوثری

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 2:29  توسط محمد نظیری  | 

1

اشاره
«آبنوس» چوب مقاوم و خوش رنگی که بهترین سازها از جنس آن تهیه می شود. مهم تر از آن آبنوس ، یکی از اولین و موفق ترین مراکز آموزش و نشر موسیقی است که در شیراز آغاز به کار کرد. نام آبنوس را حداقل اهالی موسیقی در شیراز می شناسند ، آموزشگاهی که در سال های اخیر توانسته جایگاه ویژه ای را در مجامع فرهنگی- هنری به خود اختصاص دهد. «شهرام ممتحن» ، مدیر آموزشگاه آبنوس، با ما از تجربه نشر و آموزش موسیقی در شیراز سخن گفت . گفتگو را در ادامه می خوانید.
***
آبنوس چگونه افتتاح شد؟
موسسه آبنوس در سال 1368 ، به عنوان اولین مرکز آموزش تخصصی موسیقی کلاسیک و آکادمیک تاسیس و راه اندازی شد. ابتدا فعالیت عمده موسسه در زمینه آموزش متمرکز بود و سپس در زمینه های ضبط ، نشر و تولید موسیقی هم فعالیت گسترده خود را آغاز کرد.
در این سالها چه عواملی آبنوس را به عنوان یک آموزشگاه موفق مطرح کرد؟
خب ، عوامل مختلفی دخیل بود. از جمله فعالیت های خاصی که ما در این سالها داشتیم. مثل راه اندازی اولین مرکز آموزش رایانه ای موسیقی در کشور ، راه اندازی نخستین کتابخانه تخصصی موسیقی در کشور با ظرفیت فعلی بیش از هفتاد هزار جلد کتاب الکترونیکی و مکتوب ، بهره برداری از نخستین بانک آثار صوتی و تصویری با گنجایش فعلی ده ها هزار ساعت اثر تخصصی ، بهره برداری از اولین بانک بزرگ نرم افزارهای تخصصی موسیقی با گنجایش فعلی هزاران عنوان نرم افزار ، راه اندازی اولین مرکز پژوهش و تحقیق تخصصی موسیقی در کشور ، بهره برداری از اولین پایگاه آموزش از راه دور مبانی نظری موسیقی در کشور ، راه اندازی اولین سایت بازی های رایانه ای موسیقی در کشور و تاسیس نخستین مجموعه حرفه ای و تخصصی استودیوی ضبط صدا در جنوب کشور. مطمئا همه این فعالیت ها در موفقیت ما نقش داشته ، اما کلید اصلی این موفقیت را باید پشتکار و تلاش فراوان و تکیه بر تجارب به دست آمده دانست.
این فعالیت ها چه نتیجه ای در جشنواره ها و مسابقات هنری داشت؟
البته سعی و تلاش ما برای دست یابی به اهداف تدوین شده موجب کسب این موفقیت ها شده و در هیچ یک از مراحل اجرایی هدف اولیه دست یابی به کسب عنوان نبوده و این خود باعث شده تا با توجه به اهمیت اهداف تعیین شده بتوانیم در کلیه برنامه هایی که حضور یافته ایم در صدر قرار گرفته و بتوانیم عناوین ویژه ای را دریافت کنیم.
کسب عنوان آموزشگاه برگزیده در نخستین جشنواره آموزشگاههای آزاد هنری استان ، آموزشگاه برتر در دومین جشنواره آموزشگاه های آزاد کشور ، تنها موسسه برگزیده در هفتمین جشن فرهنگ فارس ، مدیر و موسسه برتر اموزشی در نخستین همایش موسسات اموزشی کشور ، اخذ دیپلم افتخار و عنوان بهترین آهنگساز سیما در شانزدهمین جشنواره تولیدات مراکز استانی سازمان صدا و سیما و آموزشگاه برگزیده و همایش مهر استان فارس از مهمترین عناوین به دست آمده در این سال ها بوده است.
آموزشگاه آبنوس در سالهای گذشته سابقه بسیار فعالی داشت. چرا در سال های اخیر از نظر آماری فعالیت های شما کاهش یافته است؟
ببینید ، این دلایل مختلفی دارد. اما به نظر من علت اصلی آن تغییر در سیستم مدیریتی و نگرش مسئولین ذیربط نسبت به فعالیت های اجرایی موسیقی است. هر چند که این مسئله برای ما بسیار مفید واقع شد. چرا که فرصت بسیار خوبی پیدا کردیم تا بتوانیم در بخش آموزش ، پژوهش و تجهیز موسسه فعالیت متمرکز و ویژه ای را دنبال کنیم. برنامه ریزی برای تجهیز و توسعه استودیو در این مدت به نتیجه رسید و توانستیم نخستین مجموعه استودیوی ضبط حرفه ای و تخصصی را در جنوب کشور به بهره برداری برسانیم.
این مجموعه متشکل از دو استودیوی مجهز به سیستم های ضبط دیجیتال و آنالوگ بوده و استانداردهای روز دنیا را رعایت کرده است. طراحی زیبا و مدرن ، سیستم حرفه ای پروتولز ، بانک بزرگ نمونه های صوتی ، پلاگین های حرفه ای ، نرم افزارهای تخصصی ، میکروفن های حرفه ای و امکانات دیگر از ویژگی های خاص این مجموعه است.
از دست آوردهای دیگر ما در این مدت راه اندازی و تجهیز مرکز پژوهش و تحقیقات آبنوس است.
این بخش با گنجایش فعالی یازده ترابایت اطلاعات رایانه ای حاوی بیش از هفتاد هزار جلد کتاب ، ده ها هزار ساعت صوت و تصویر و هزاران عنوان نرم افزار تخصصی موسیقی است.
این مرکز خدمات ویژه ای را به اساتید ، دانشجویان ، پژوهشگران و علاقه مندان موسیقی ارائه می کند.
در بخش آموزش نیز فعالیت های مهمی در این مدت صورت گرفته. راه اندازی مرکز مهارت آموزی گام بسیار باارزشی بود که با همکاری واحد آموزش اداره کل ارشاد فارس موفق به انجام آن شدیم. در این واحد هنرجویان پذیرفته شده پس از گذراندن واحدهای تخصصی و شرکت در امتحانات متمرکز موفق به اخذ گواهینامه مهارت آموزی از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی شده و با گذراندن دروس عمومی مربوطه در واحدهای تحت نظارت آموزش و پرورش موفق به اخذ دیپلم موسیقی خواهند شد.
در بخش دیگر ما با بهره گیری از ارتباطات داخلی و بین المللی در زمینه آموزش تخصصی موسیقی کودک تحقیقات گسترده ای را طی چهار سال گذشته آغاز ، سیستم آموزشی نوینی را برای گروه سنی کودک و نوجوان تعریف و موسسه را برای برگزاری دوره های آموزشی مربوطه تجهیز کردیم. از دو سال پیش به صورت عملی دوره های آموزشی ویژه و تخصصی برای علاقه مندان برگزار شد و تا کنون در این سیستم هنرجویان چهار دوره آموزش خود را به پایان رسانیده و وارد کلاس های تخصصی شده اند.
این سیستم آموزشی چه ویژگی هایی دارد؟
برگزاری آموزش در فضایی طراحی شده سرشار از نشاط ، و شیوه ای جدید با استفاده از بازی و حرکت موجب شده تا کودکان و نوجوانان این دوره آموزشی را با علاقه بیشتر نسبت به قبل بگذرانند. تعریف گروه های سنی آموزشی ، تدوین و طراحی برنامه های آموزشی ویژه هر گروه سنی ، برگزاری جشن های چایان ترم ، استفاده از سیستم های سمعی و بصری و بهره گیری از تجهیزات و امکانات آموزشی از ویژگی های این سیستم است.
کودکان و نوجوانان در این سیستم مبانی نظری و عملی را همزمان و به صورت تجربی فرا می گیرند. طراحی بازی های موزیکال به درک و دریافت مفاهیم موسیقی کمک به سزایی می کند. افزایش و هدفمند کردن قوه خلاقیت ، درک ریتم ، تربیت گوش ، همخوانی و همنوازی ، دیکته و انشای موسیقی و کلاس سازشناسی از سرفصل های مهم اهداف آموزشی در این دوره ها به شمار می روند.
به ارتباطات بین المللی اشاره کردید. در این مورد بیشتر توضیح دهید.
تابستان سال 88 من موفق شدم تا در یک دوره تخصصی آموزش موسیقی کودک در دانشگاه موتسارت شهر سالزبورگ اتریش شرکت کنم. این تجربه برای من بسیار مفید بود و باعث شد تا بتوئانم تغییراتی در سیستم آموزشی کودک و نوجوان موسسه انجام دهم. از طرفی آشنایی با دانشگاه موتسارت موجب شد تا برای ادامه تحصیل در رشته آموزش موسیقی به شکل هدفمند برنامه ریزی کنم.
از پاییز سال گذشته مکاتباتم را آغاز کردم و در چندین مرحله آزمون و مصاحبه شرکت کردم. در یکی از این مراحل از من خواسته شد فیلمی از برنامه های آموزشی خود با کودکان تهیه و برای مسئولین دانشگاه ارسال کنم. هیئت ممتحنین دانشگاه موتسارت در پاسخ به من اعلام کردند که پس از دیدن فیلم ارسالی از نحوه آموزش شما به کودکان پیش تابستانی شگفت زده شدیم و با توجه به این مسئله تصمیم گرفتیم تا پرونده شما را برای صدور مجوز تحصیلات تکمیلی مورد بررسی قرار دهیم. این اظهارنظر دلگرم کننده من را برآن داشت تا مراحل بعدی را با دقت عمل بیشتر دنبال کنم و خوشبختانه موفق به اخذ پذیرش از این دانشگاه شدم.
در غیاب شما موسسه چطور اداره خواهد شد؟
این سوالی است که این روزها زیاد از من پرسیده می شود. باید بگویم سیستم اداری ما خوشبختانه در سالهای گذشته متمرکز شده و در سالهای اخیر هم با استفاده از تکنولوژی روز به صورت شبکه ای و کنترل از راه دور اداره می گردد. بنابراین از این بابت اصلا نگرانی ندارم. در بخش آموزش نیز همکاران ما در کلاس های تخصصی ساز برنامه های خود را مانند قبل دنبال خواهند کرد. البته در بخش آموزش کودک دستورالعمل های لازم صادر و به مربیان ابلاغ شده است.
هیچ نگرانی از بابت اداره موسسه ندارم و امیدوارم با همکاری مسئولین اداره ارشاد و همکاران پرتلاشم این دوره را به خوبی سپری کرده و با دست پر به این جمع بازگردم.
همکاران علاقه مند ، در این مدت چگونه می توانند با شما ارتباط برقرار کنند؟
با استفاده از نشانی manager@ami.ir و اکانت mohammadreza.momtahan در سایت skype   این ارتباط ممکن خواهد بود. همچنین علاقه مندان می توانند از طریق ایمیل من به آدرس abnous68@yahoo.com با من ارتباط برقرار کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 1:35  توسط محمد نظیری  | 

ویژگی های «جوانی» در شیراز

تـــــــــــــــــــــــــــــیتر

غروب که می شود ، خیابانهای لوکس شهر غلغله ای است. می توانی جماعت جوان را ببینی که فست فودهای شلوغ و بوتیک های رنگارنگ را ساعت ها می گردند و پیاده ، یا با ماشین های آخرین مدلشان خیابان های بالای شهر را هی گز می کنند ، از «ملاصدرا» به «عفیف آباد» ، از «ستارخان» به «زرگری» و «ارم» و سمبوسه «فلکه گاز». این شاید دورنمایی از زندگی و تفریح جوانان شیرازی باشد ، تصویر خیابان های رنگارنگ و شلوغ ، که بی شباهت به خیابان های پایتخت هم نیست. اما «جوانی» و «جوانی کردن» در شیراز جنبه های منحصر به فردی هم برای خودش دارد.
پاتوق های قدیمی ، پاتوق های جدید
تا همین چند سال پیش ، خیابان ارم بهترین پاتوق بچه پولدارهای شیراز بود. خیابان خوش آب و هوایی که هنوز هم قیمت خانه هایش سر به فلک می کشد. خیابان ارم ، با پیاده روهای عریض و درخت های چنار بلندی که در دو طرفش سربرآورده اند و از همه مهم تر باغ «ارم» ، هنوز هم یکی از خیابان های پرطرفدار شیراز است. با این وجود از چند سال پیش به این طرف ، حوزه گشت زنی جوانان به مراکز دیگری در شهر منتقل شده. مثلا از وقتی که پاساژ «ستاره فارس» راه افتاد ، «عفیف آباد» به یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر تبدیل شد. خیابان کوچکی که تقریبا در بخش مرکزی شهر واقع شده ، و بخاطر بازار داغ لباس ، تلفن همراه و لوازم آرایش شهره خاص و عام است. معمولا آخرین مدهای لباس زنانه و مردانه را می شود در این خیابان پیدا کرد ، همینطور آخرین انواع گوشی هایی که وارد بازار می شوند و آخرین مدل ماشین های خارجی که در خیابان ها با هم کورس می گذارند.
فست فودها ، کافی شاپ ها ، فالوده بندی ها
در گذر این سال ها ، فست فودها و رستوران های مورد علاقه جوانان شیراز هم تغییر کرده. روزگاری سمبوسه «فلکه گاز» توی بورس بود ، همینطور غذاخوری های خیابان «زند» ، امروز اما ذائقه جوانان تا حدودی عوض شده. «پیتزا هات» یکی از محبوب ترین فست فودهای شیرازی است ، همینطور «پیتزا زاور» و «پیتزا اکسیژن». کافی شاپ ها و بستنی فروشی های جدید هم ، تا حدودی جای فالوده بندی های قدیمی را گرفته. هر چند فالوده شیراز ، همیشه طرفداران خودش را دارد.
یکی از محبوبترین فالوده های شیراز ، فالوده پشت ارگ است. فالوده «جوانمردی» در خیابان «فردوسی» را هم شاید بتوان یکی از قدیمی ترین آنها دانست.
اما معروف ترین بستنی شیراز بی شک «بابابستنی» است که در نزدیکی فلکه گاز واقع شده. بستنی فروشی قدیمی و پرطرفداری که هنوز هم عصر پنجشنبه ها از شلوغی جای سوزن انداختن ندارد.
از کافی شاپ های جوان پسند شیراز باید از کافی شاپ «قرار» نام برد که در خیابان قصردشت واقع شده. اما تیپ خاص تری از جوانان این روزها جذب کافه هایی شده اند که بیشتر هوای روشنفکری دارند تا جوانی. مثل «کافه فروغ» روبروی باغ جهان نما و «کافه شیوه» در حوالی فلکه گاز.
با همه این سلیقه های مدرن اما هنوز هم جوانان شیرازی ویژگی های منحصر به فردی دارند که شاید در کمتر شهری بتوان آنها را پیدا کرد.
پارک ها و شهربازی ها
عصر پنجشنبه ، وقتی دلت گرفته و هوای تازه می خواهد ، می توانی دو سه ساعتی را در هوای تمیز پارک ها نفس بکشی. این یکی از تفریحاتی است که بخش بزرگی از جوانان شیرازی آن را انتخاب می کنند. اگر گشت و گذار توی خیابان های بالای شهر ، جیبت را خالی می کند ، این یکی می تواند خیلی ارزان تر و بی دردسرتر باشد. «پارک آزادی» یا همان «پارک شهر» بزرگترین پارک شیراز است.
می توانی در گوشه گوشه ی پارک دار و دسته های جوانان را ببینی که برای با هم بودن این محل را انتخاب کرده اند. پارک آزادی البته قدیمی ترین شهربازی شیراز را هم با خود دارد ، شهربازی جذابی که جوانان زیادی را به خود می کشاند.
در این سال ها البته شهربازی «ستاره فارس» هم راه افتاده که در مقایسه با دیگر شهربازی ها ، پیشرفته تر ، مدرن تر و البته گران تر است. «لونا پارک» هم که در نزدیکی «زیر قرآن» واقع شده ، با بیشترین و متنوع ترین اسباب بازی ها از شهربازیهای قدیمی شیراز است.
البته از دیگر پارک های قدیمی و جوان پسند شهر باید به «پارک خلدبرین» هم اشاره کرد.
نسل جدید ، نسل فرهنگی
این روزها در هر گوشه شیراز می توانی جوانانی را ببینی که کیف و کتاب به دست خیابان های شهر را گز می کنند. شاید کتابفروشی های مرکز شهر ، محبوبترین پاتوق این نسل جدید باشد ، کتابفروشی های قدیمی و همیشه شلوغی مثل «دانش» ، «مرکزی» و «شهر کتاب» که در خیابان های پررفت و آمد مرکز شهر واقع شده اند. بچه درسخوان های شیراز را معمولا می شود توی کتابخانه «معلم» پیدا کرد. یکی از بزرگترین کتابخانه های شیراز با سالن بزرگی برای مطالعه. شاید روزگاری در آینده اداره شهر را همین نسل جدید بر عهده بگیرند.
شیراز و نسل جدید
به نظر می رسد در این سال ها شیراز بیشتر به یک شهر مدرن شبیه شده باشد ، چهره ای که با فضای چند دهه پیش شهر تفاوت زیادی دارد. البته نسل جدید شیراز هم با نسل های قبل متفاوت است ، این روزها دیگر خبری از آن لهجه های غلیظ شیرازی نیست ، خیلی از خصوصیات اخلاقی شیرازی ها شاید در گذر سال ها تغییر کرده باشد. اما این نسل جدید شیراز را چگونه خواهد ساخت؟ باید نشست و دید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 16:5  توسط محمد نظیری  | 

اشاره
عمارتی بزرگ و قدیمی با دیوارهای آجرنما ، درختانی که از پشت دیوار سر بلند کرده بودند و می شد ساعت ها زیر سایه شان استراحت کرد ، خانه ای که احتمالا بیش از پنجاه-شصت سال عمر داشت… نمای بیرونی خانه، بیش از مصاحبه ما را به دیدن داخل عمارت علاقه مند کرد ، هر چند که صاحب خانه حرفهای زیادی برای گفتن داشت.
محمد سجادی ، بیش از 50  سال در دبیرستانهای شیراز تدریس کرده ، فارغ التحصیل تاریخ و جغرافی است و در سالهای اخیر مطالعات زیادی درباره فرهنگ شیراز انجام داده است. این پژوهشگر شیرازی اگرچه سال دقیق تولد خود را نمی داند ، اما تصویر شیراز دهه 1310 را خوب به یاد دارد.
***  
شما در دبیرستانهای شیراز تدریس می کردید ، فضای مدارس شیراز آن روز چطور بود؟
آن زمان چند دبیرستان خاص در شهر مطرح بودند. یکی از این مدارس ، دبیرستان زینت بود که به «زینت پلوی» معروف شده بود. علت این لقب هم این بود که فضای این دبیرستان به شدت مذهبی بود و همیشه در اعیاد مذهبی به مردم پلو می دادند. وقتی من دانش آموز بودم ، دبیرستان زینت دسته ارکست بزرگ و منظمی داشت که موزیک ارتشی اجرا می کردند. مدیر این دبیرستان آقای محمدحسن رضوی بود که خودش فرزند یک روحانی بود.
اما محل برگزاری جشن ها دبیرستان شاپور بود که بعدها به دبیرستان ابوذر تغییر نام داد. محل این دبیرستان روبروی ارگ کریمخان بود. دبیرستان شاپور ساختمان بزرگی داشت که بیش از 1000 دانش آموز را در خود جا می داد. برای اکثر مردمان این شهر این دبیرستان خاطره است ، عده زیادی در این دبیرستان درس خواندند و عده زیادی تدریس کردند و هرکس خاطره ای از آن دارد. متاسفانه امروز تحت عنوان حفظ محیط اطراف ارگ کریم خان این دبیرستان را خراب کرده اند. به جز این ها باید از دبیرستان های حیات ، سلطانی و دبیرستان حاجی قوام هم نام برد.
این خاطرات به چه سالهایی برمی گردد؟
بیشتر دهه 1310….

چهره شیراز در آن سالها چه فرقی با امروز داشت؟
خب ، شیراز به پهناوری امروز نبود. شهر از سمت شمال به دروازه اصفهان ختم می شد. (بگذریم از حافضیه و سیلو و هنرستان صنعتی)، از سمت غرب حدود شیراز تا کل مشیر ادامه داشت ، در شمال کل مشیر خیابان داریوش واقع شده بود که یک طرفش به طور کامل بیابان برهوت بود.  خوب یادم هست که زمانی یکی از آن پهلوان های زورخانه ای آمده بود و در قسمت غربی خیابان داریوش ، بغل بیابان برای مردم هنرنمایی می کرد. من آن زمان خیلی بچه بودم و برای این که بتوانم برنامه را ببینم روی شانه خدمتکارمان نشسته بودم. بگذریم ، در جنوب کل مشیر هم خیابان قاآنی بود که البته شبیه امروزش نبود ، بلکه بیشتر کوچه ای پهن بود. در سمت غرب کل ، خیابان لطفعلی خان فعلی واقع شده بود و در آنجا جز مدرسه نمازی و اداره ثبت اسناد هیچ نبود و خیابان به زمین بایری ختم می شد. خیابان انوری هم اسمش خیابان بود ، اما عملا به جز تعدادی گاراژ و مغازه متروک و ویرانه هیچ بنایی آنجا نبود. بعد از آن می رسیدیم به چهارراه خیرات که آنجا فقط زمین های زراعتی را می شد دید. حتی خیابان نادری فعلی هم وجود نداشت. در جنوب کل ، بازاری بود که کلا سنگفرش شده بود و بعد از آن محله کلیمی ها. آنجایی که امروز کفش ملی واقع شده ، خانه متروکه ای بود ، بعدها چند مغازه هم آنجا ساخته شد. در همین محل آب انباری واقع شده بود که روی پشت بام آب انبار قهوه خانه ای راه انداخته بودند.
البته شیراز الان خیلی عوض شده. جالب است ، زمانی شاهچراغ در مغرب شیراز واقع شده بود ، الان کم کم دارد از مشرق شهر هم بیرون می زند! منطقه ای که الان به عنوان فلکه دانشجو می شناسیم ، به جای این آپارتمان ها چهار تا آسیاب بود که مردم به آنها «آسیاب سه تویی» می گفتند. به سمت مشرق که می رفتی باغ بزرگی بود به نام «باغ آسیاب سه تویی» و خانواده ها از صبح جمعه تا عصر آنجا بودند. پایین تر باغ هایی مثل «باغ رونقی» ، «باغ صفا» (در محل پل باغ صفای فعلی) ، « باغ رشک» و باغ «دالان بهشت» بودند که الان از همه آنها به جز باغ ابوالفتح خانی همه به خانه تبدیل شده اند. از دیگر باغ های مشهور شیراز باید به باغ ارم هم اشاره کنم.
درباره باغ ارم داستان های مختلفی هست ، این که باغ متعلق به فرد ثروتمندی بوده که آن را سر قمار باخته ، این ماجرا واقعیت دارد؟
ببینید ، باغ ارم از زمان سلجوقیان وجود داشته و متعلق به عشایر قشقایی بوده است ، تا این که حاج حسنعلی خان نصیرالملک آن را می خرد و بعد از آن به عبدالله قوامی می رسد ، عبدالله قوامی هم باغ را به ناصرخان قشقایی می فروشد تا این که معتصم السلطنه ، استاندار وقت فارس باغ را تصرف می کند و آن را در اختیار دانشگاه قرار می دهد. دانشگاه شیراز زمانی 3 میلیون رُز از اقصی نقاط دنیا خریداری کرد و وارد این باغ کرد. مدتی هم باغ ارم دانشکده حقوق بود. اما این داستانی را که گفتید واقعیت ندارد. اساسا آن زمان شیرازی ها زیاد از باغ ها نگهداری نمی کردند و می گفتند «باغ داغ است» ، برای همین خیلی از باغ ها الان خراب شده اند. منتهی بعضی از پولدارهای شیراز در کنار باغ کوشک ، حمام و قریه ای هم راه می انداختند و گروهی را در باغ مشغول به کار می کردند و به این ترتیب از باغ به نوعی محافظت می شد. الان هر باغی در شیراز بروید حمامی با خودش دارد. من خودم حمام باغ دلگشا را دیده ام ، باغ ارم و باغ عفیف آباد هم حمام داشته اند.
البته در مورد داستانی که گفتید ، اشاره کنم که ما زمانی یک رجُل سیاسی قمارباز در شیراز داشتیم که مدتی هم یاغی بود و اتفاقا بعدها جزو رجال سرشناس شد و چندین دوره هم به ریاست مجلس شورای ملی رسید.
از خود شهر که بگذریم ، اخلاقیات شیرازی ها در طول زمان چطور بوده؟

درباره شیراز و مردم شیراز تا امروز کتاب های زیادی نوشته شده ، و نویسندگان این کتاب ها همه متفق بوده اند که شیرازی ها مردمی غریب نواز و خودی گداز ، مهمان دوست دل به نشاط و اهل تفریح هستند. جمال زاده می نویسد «شیرازی همین که یک نم باران ببارد می رود دنبال عشق و عاشقیش.» علاوه بر این باید گفت شیرازی ها معمولا به دنبال پول نیستند و ثروتمند هم نمی شوند.
این اخلاقیات در طول زمان چقدر عوض شده؟
خب ، امروز خودت شیرازی ها کمتر در شهر مانده اند، از یک سو افاغنه وارد شهر شده اند و از سویی مهاجرت های زیادی از شهرستان های اطراف اطراف به شیراز صورت گرفته. مخصوصا در زمان جنگ خیلی از خوزستانی ها به شیراز مهاجرت کردند. متاسفانه شیرازی اصیل خیلی کم شده و این خلقیات را هم کمتر می توان دید.
و آداب و رسوم؟
رفت و آمدها و به طور کلی صله رحم بیشتر بود. الان زندگی صنعتی به این مسئله ضربه زده. یادم هست که خانه ما و دو عموی دیگرمان سر یک چهارراه در محله اسحاق بیگ بود. برای رفتن به خانه هم دو دقیقه راه کافی بود. اما الان فاصله ها خیلی زیاد شده.
آداب و رسوم عروسی شیرازی ها خیلی جالب بود. عروسی ها افراد فامیل را به هم نزدیک می کرد. دسته های مختلفی بودند که در عروسی ها کار می کردند ، مثل دسته «سید آقوی سقو» یا دسته «اصغر جوانمردی» معروف به «اصغر ماتیکی». معمولا دختر و پسر قبل از عروسی همدیگر را نمی دیدند.وقتی می خواستند پسری را زن بدهند ، رسم بود که به شکلی او را با دختر روبرو کنند ، بدون این که این دیدار علنی شود. مثلا به دختر می گفتند برو از فلان مغازه مخمل بگیر و به پسر می گفتند که فلان مشتری که قرار است بیاید همان فرد مورد نظر است. این تنها فرصت برای عروس و داماد بود که همدیگر را قبل از عروسی ببینند. البته
چهره شیراز در انقلاب چه تغییری کرد؟
مردم به هم خیلی نزدیک شده بودند. اسلحه توی دست همه مردم افتاده بود. میدان ستاد تیراندازی بود. حتی مدرسه ها از رسمیت افتاده بود. دانش آموزان صبح سر صف می آمدند ، شعار می دادند و می رفتند تظاهرات. تا مدت ها بعد از آن هم اداره کلاس ها مشکل بود. یادم هست که روزی ، در بحبوبه تظاهرات ، مردی کنار سالن غذاخوری مشهوری کنار مرکز صدا و تصویر استان ایستاده بود ، چند قابلمه غذا خریده بود و به تظاهرکنندگان مجانی ناهار می داد.
البته بعد از انقلاب اختلاف های سیاسی هم شکل گرفت که تا قبل از آن سابقه نداشت.
تدریس برای خود شما چطور بود؟
اوضاع آرام بود و من با آرامش درسم را می دادم. شاگردانم را مثل بچه های خودم دوست داشتم ، شاید یک دلیلش این بود که خودم هم فرزندی نداشتم. به همین دلیل رابطه صمیمانه ای بین من و دانش آموزانم شکل گرفته بود.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:44  توسط محمد نظیری  | 

همه چیز درباره شیراز ، از قدیم تا امروز
داستان یک شهر
برای یک «شیرازگردی» مفصل ، از جاهای مختلفی می شود شروع کرد.  می توانید شیراز را از «زیر قرآن» شروع کنید ، بزنید به حافظیه و ادبیات و از آنجا «گاز» و ارم... می توانید گشت و گذارتان را از خیابان های لوکس شهر شروع کنید: «عفیف آباد» ، «سینماسعدی» ، «ملاصدرا» و کم کم به سمت مناطق جنوبی تر حرکت کنید ، یا برعکس. می توانید شیراز را از «لب گود شازده قاسم» بگردید تا برسید به خیابان های تر و تمیزتر.
اما بهترین پیشنهاد برای گشتن شیراز این است که وسط چهارراه زند بایستید ، درست وسط چهارراه. چهارطرف شما ، چهار سوی شهر قرار گرفته. احتمالا سمت راستتان «فلکه شهرداری» و ارگ کریم خان ، سمت چپ «نمازی» و خیابانهای جدیدتر ، جلو رویتان سینما پرسیا و هتل پارک و پشت سرتان خیابان انوری با آن مغازه های قدیمی اش ، این که به کدام سمت حرکت کنید بیشتر به سلیقه خودتان بستگی دارد. اما جالب است بدانید شهر شیراز تا همین سی-چهل سال پیش نصف وسعت امروزش را نداشت. شیراز ، حالا با آن روزها خیلی فرق کرده.
شیراز قدیم
شیراز با «سینماسعدی» تمام می شد. «قصردشت» امروزی منطقه ای سرسبز بود که تفریحگاه مردم شیراز به حساب می آمد. شیرازی های اهل دل ، عصرهای پنجشنبه بساط کاهو ترشی شان را برمی داشتند و می زدند به دل باغ های قصردشت. هر چند این اواخر تفریحات دیگری هم به زندگی مردم اضافه شده بود ، مثل سینما رفتن. سینما مترو ، پیشرفته ترین سینمای آن روز شیراز بود ، قدیمی های شیراز کتلت فروشی کنار سینمامترو را یادشان نرفته. سینما آریانا ، اولین سینمای شیراز بود که فیلم سه بعدی در آن پخش شد. هنوز هم خیلی از شیرازی ها ، تصویر زن و شوهری را فراموش نکرده اند که در ورودی سینما آریانا ، دوپیازه آلو می فروختند ، دوپیازه هایی که خاطره شد. از «آن شیراز» البته خاطره های دیگری هم هست ، مثل خاطره کتابفروشی های قدیمی ، که بعضی از آنها امروز هم هستند(کم و بیش با همان شمایل قدیمی شان) یا خاطره فالوده بندی ها ، ترشی فروشی های پشت ارگ ، عرق کاسنی و نعنا...
با همه این ها ، تصویر شیراز قدیم باز هم پر از ابهام و رمز و راز است. شیرازی ها اما کماکان خلقیات قدیمی شان را با خود دارند ، اگرچه شهر در این سال ها جنبه «مدرن»تری به خودش گرفته.
 شیراز جدید

بعضی از بافت های شیراز کم و بیش شکل قدیمی شان را حفظ کرده اند. مثل مناطق اطراف شاهچراغ ، یا محله «گودعربان» (به گویش شیرازی «گودربون») که امروز مناطق جنوبی تر شهر محسوب می شوند. می توانید خانه های آجرنما ، عمارت های عجیب ، مسجدهای قدیمی و کوچه های تنگ و در هم پیچیده را در این محله ها ببینید. «کوچه قهر و آشتی» یکی از همین کوچه های باریک بود ، آنقدر باریک که عرض کوچه فقط گنجایش رد شدن یک نفر را داشت ، همین ویژگی باعث می شد که دو نفر حتی اگر قهر کرده باشند، نتوانند بدون روبرو شدن با هم از کوچه عبور کنند ، ناچار ماجرا به آشتی کنان می انجامید!
در راست یا دروغ بودن این داستان حدف و حدیث زیاد است ، اما به هر حال اگر هدفتان از سفر به شیراز آشنایی با بافت تاریخی شهر باشد ، حتما گذارتان به این محله ها خواهد افتاد.
گذشته از بافت تاریخی شهر، خیابان هایی هستند که حداقل برای نسل قدیم شیراز خاطره انگیزند. مثل خیابان داریوش که روزگاری مرکز گشت و گذار جوان ها بود ، یا خیابان طالقانی و «بازار روز»ش ، که در کنار عکاسخانه «مانی» واقع شده بود ، قدیمی ترین عکاسخانه شیراز که بعدها به «پشت ارگ» منتقل شد.
خیابان زند ، یکی دیگر از همین خیابان ها بود ، خیابانی که امروز هم یکی از اصلی ترین مسیرهای ارتباطی شهر به حساب می رود. خیابان زند را با پاساژهای قدیمی ، ساختمان های کهنه و طلافروشی هایش می شناسند.
پدران ما ، خاطره «سینما آریانا» را یادشان نرفته ، و البته کوچه کنار سینما را. کوچه ای که به قول بعضی ، «کوچه تمدن ها» نام گرفته. تنها کوچه ایران (یا شاید خاورمیانه) که مرکز تجمع پیروان همه ادیان در آن جای گرفته: کنیسه یهودیان شیراز ، انجمن زردشتیان ، کلیسای شمعون مقدس و مسجدی که کمی آن سوتر از کلیسا واقع شده . در کنار همه این ها ، وجود کتابفروشی قدیمی و دفتر روزنامه اطلاعات ، ویژگی منحصر به فردی به این کوچه داده است.
بازارهای شیراز
بازار وکیل ، هر سلیقه سنت گرایی را ارضا می کند. بازار بزرگی که معماری آن به دوران حکمرانی کریم خان زند بازمی گردد و همچنان شمایل سنتی خود را حفظ کرده. بازار وکیل البته خود انشعابات دیگری هم دارد ، مثل بازار علاقه بندها ، بازار آهنگرها ، سرای مشیر (که هنوز هم محل خرید و فروش عتیقه جات است) و بازار مسگرها که این روزها دیگر سر و صدای سابقش را ندارد. بازار وکیل در مجموع رونق قدیمی خود را حفظ کرده ، بیشتر وقت ها پر از سر و صداست و پر از رفت و آمد مردم و گاری ها ، بازاری که گشتن کامل آن ممکن است ساعت ها طول بکشد. اما از بازارهای جدیدتر شیراز باید به بازار انقلاب اشاره کرد ، بازاری که هر از گاهی زمزمه «پاساژ» شدنش شنیده می شود ، اما خراب کردن بازار با آن همه خاطره ، سخت به نظر می رسد.
بازار انقلاب پیش از همه یک مرکز موسیقی به تمام معناست ، سراسر بازار را مراکز فروش و تعمیر ساز پر کرده ، فروشندگانی که اغلب خود نیز از هنر بویی برده اند و صدای تارشان ، رنگ و بوی دیگری به بازار بخشیده. وجود چند کتابفروشی ، ویدیوکلوپ و لوازم التحریری نیز بیش از پیش چهره ای فرهنگی از بازار انقلاب ساخته است. هر چند در سراسر بازار تابلوهای «تایپ پایان نامه» ، «تحقیق دانشگاهی» و مغازه های پارچه نویسی را هم می شود دید.
شیراز برای جوان ترها
«بوتیک»ها ، «فست فود»ها ، پاساژها و مراکز تفریحی را می شود در خیابان های جدیدتر شیراز دید. خیابان هایی که حال و هوای پایتخت را برای ما زنده می کنند: «عفیف آباد» ، «ستارخان» ، «زرگری»....اگر جوان باشید و در شیراز دنبال «جوانی» بگردید ، چهره این خیابان ها را بیشتر دوست خواهید داشت. چهره ای که البته کمتر رنگ و بوی «شیراز بودن» دارد و بیشتر به یک شهر مدرن شبیه است. این مدرن بودن را حتی می توان در نوع لباس پوشیدن ، راه رفتن و لهجه مردم هم دید. هر روز عصر ، بخشی از جمعیت شهر به «عفیف آباد» و «ستارخان» سرازیر می شود و عبور و مرور در این خیابان ها تا پاسی از شب ادامه می یابد.
کافه های شیراز
کافی شاپ های لوکس و البته گرانی را در مناطق جدیدتر شهر می توان پیدا کرد. اما اگر به دنبال فضایی آرام برای قهوه خوردن و فکر کردن باشید ، باید «کافه فروغ» را پیشنهاد کرد که روبروی باغ جهان نما واقع شده. به عنوان یک فضای هنری البته «بهمن 57» هم می تواند گزینه خوبی باشد. برای یک قرار دوستانه «کافی شاپ قرار» انتخاب خوبی است ، اما اگر فضاهای سنتی را بیشتر دوست داشته باشید فضای فالوده فروشی پشت ارگ یا «کافه شکوفه» را در چهارراه خیرات می توان پیشنهاد کرد. «بابا بستنی» هم از پرطرفدارترین و البته قدیمی ترین بستنی فروشی های شیراز است.
رستوران ها
شیراز ، شهر رستوران هاست. این که شام را با دوستانتان کجا باشید ، البته تا حدود زیادی به جیبتان بستگی دارد. اگر وضعتان خوب باشد ، می توانید خودتان را در «صوفی» یا «شاندیز» یا «طباخ» به یک غذای مفصل مهمان کنید. اما اگر جیبتان خالی باشد ، باز هم گزینه های خوبی هست. مثل «جیگرکی» سر کل مشیر که از جیگرکی های معروف شهر است یا سمبوسه «فلکه گاز» که طرفدارهای زیادی دارد.
از فست فودهای شلوغ و پرطرفدار شهر هم باید به «پیتزا زاور» ، «پیتزا هات» و «اکسیژن» اشاره کرد.
مراکز تفریحی ، پارک ها ، شهربازی ها
پاساژ «ستاره فارس» در خیابان عفیف آباد واقع شده و از شلوغ ترین پاساژهای شهر به حساب می آید.  شهربازی «ستاره فارس» در طبقه آخر پاساژ قرار گرفته ، در کنار شهربازی البته کافی شاپ ستاره هم طرفدارانی دارد. «لونا پارک» دیگر شهربازی قدیمی شیراز است که نزدیک «دروازه قرآن» واقع شده. اما شاید پرطرفدارترین پارک شیراز را بتوان پارک «آزادی» یا همان پارک شهر دانست. پارک بزرگی که علاوه بر فضای سبزش ، مجموعه شهربازی را در خود جای داده است. بعد از پارک شهر ، پارک های «خلدبرین» و «بعثت» هم نسبتا پرطرفدارند.
دیدنی های شهر
چه کسی است که نداند «حافظیه» ، «آرامگاه سعدی» و «شاهچراغ» از دیدنی های شیراز هستند؟ اما شاید کمتر کسی «باغ جهان نما» یا «باغ عفیف آباد» را بشناسد یا حتی «باباکوهی» و «آرامگاه خواجو» را از نزدیک دیده باشد. باباکوهی تفریحگاهی است که در ورودی شیراز قرار گرفته و با چندصد پله در دل کوه به «گهواره دید» می رسد. یکجور پست نگهبانی که  در بلندای کوه قرار گرفته و روزگاری نگهبانان از این محل ورودی شهر را رصد می کرده اند. اما مهم تر از همه این ها «باغ ارم» است ، باغی که صدها گونه گل و گیاه را در خود جای داده و تفریحگاه محبوب شیرازی هاست. در مورد تاریخچه باغ ارم حرف و حدیث بسیار است ، گفته می شود که صاحب باغ ارم ، فرد ثروتمندی بوده است که این باغ را بر سر قمار باخته است. معلوم نیست که این داستان چقدر واقعیت داشته باشد ، اما جالب این که بیشتر خانواده های شیراز باغ ارم را ملک خودشان دانسته و این داستان را به اجداد خود نسبت می دهند ، به قول قدیمی ها «الله اعلم»!
شیرازی ها
قضاوت کردن درباره اخلاق شیرازی ها سخت است. معروف است که شیرازی ها «غریب نواز و خودی گدازند» ، یا «شیرازی ها اهل کار نیستند» یا این که مردم خوش گذران و عیاشی بوده اند. نمی توان انتظار داشت که این ادعاها مبنای علمی داشته باشد ، اما کاملا هم دور از واقعیت نیست. به طور کلی ، مردم شیراز ، در طول تاریخ مردم خونگرم و مهمان نوازی بوده اند.شاید سختگیری و جدیت بیش از اندازه از اخلاق مردم شیراز دور باشد ، اما معلوم نیست که این مسئله به آن اندازه که واقعیت دارد معروف شده باشد یا نه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 15:31  توسط محمد نظیری  | 

 

اشاره
داریوش نویدگویی ، مردی که 15 بار به عنوان ناشر برگزیده کشور شناخته شده ، متولد 1327 است. مدیر انتشارات نوید می گوید هنوز هم صحافی کردن آرامش بخش ترین کار زندگی اوست و زنده کردن هر کتاب حسی دارد که هیچ کاری دیگری این آرامش را به او نمی دهد.
نویدگویی ، بزرگ شده محله درب شیخ است و در همان سال های کودکی با دیوان حافظ آشنا شده. او حالا یکی از بزرگترین انتشارات خارج از پایتخت را اداره می کند. از نویدگویی درباره تصویر شیراز قدیم پرسیدیم.
***
درباره شیراز قدیم نقل های متعددی هست. شما چه تصویری از این شهر دارید؟  
راستش خاطره خیلی زیاد است. من بچه درب محله درب شیخ بودم ، در نزدیکی خانه ما امامزاده شاه علی یا شیخ روزبهان بود. به همین علت به این محله درب شیخ می گفتند. محله ای که متاسفانه امروز زیاد صورت جالبی ندارد. جالب این که شیخ روزبهان مرد بسیار بزرگی بوده و در زمان خودش زبان شناس و شاعر و ادیب مطرحی بوده است.
برای بچه هایی مثل ما که در شیراز متولد شدند و رشد کردند خیلی خاطرات از شیراز قدیم وجود دارد. همبازی ها ، مدرسه ، تفریحات مختلف ، زیر قرآن رفتن ،زیارت حضرت خضر ، کاهوپرٌک خوردن و خیلی چیزهای دیگر ، همه این ها خاطرات قشنگی است. اما مهم تر از همه چیزی که در شیراز وجود داشت صفا و صمیمیت و محبتی بود که بین مردم شیراز بود ، شیراز علی رغم این که شهر بزرگی نبود ، مردمانش دل بزرگی داشتند. معمولا در هر فامیل و هر محله بزرگتری بود که مردم برای او احترام زیادی قائل بودند ، رسم زیبایی که امروز دیگر نمی بینیم. چیز دیگری که قابل تعریف است این که آن زمان در اعیاد مذهبی مردم کوچه و محله واقعا همکاری می کردند. هر چند زندگی ها از نظر مالی و اقتصادی محدود بود ، اما مردم واقعا به همان حداقل ها می ساختند و هوای هم را داشتند.
علاوه بر این ها ، آن زمان کمتر مهاجری به شیراز می آمد ، همانطور که کمتر شیرازی از شهر خودش مهاجرت می کرد ، بهتر بگویم ، هر کسی به زادگاه خودش عشق می وریزد. امروز هر چقدر دنیای ما گسترده تر و ماشینی تر شده آن دوستی و محبت ها کمتر شده و شهرها بیشتر از جهت طول و عرض رشد کرده اند.
می گویند شیرازی ها مردم باذوق و خوشگذرانی هستند ، شما این را تایید می کنید؟
کاملا. یادم هست که ما همیشه منتظر بودیم روز جمعه برسد ، سوار خط شهری یا همان کورس شهری بشویم و با یک ریال یرویم زیر قرآن. مردم از شهر کاهوپرٌک با آبغوره و سرکه و ترشی همراه می آوردند. آنجا آش کارده ، بلال و ذرت می گرفتند. یادم می آید آن زمان آنجا پیرزن بسیار بسیار خوش مشرب و مهمان نوازی زندگی می کرد که مردم به او «مادر غاصی» می گفتند. خدا او را بیامرزد ، آش کارده بسیار خوشمزه ای درست می کرد و نانش را هم خودش می پخت. قیمت هر کاسه آش یک تا دو ریال بود.
از این که بگذریم ، زیر قرآن قهوه خانه هایی بود که مردم آنجا چای می خوردند ، یادش بخیر آسیابی هم همانجا بود که «آب زنگی» از این آسیاب سرچشمه می گرفت ، از قهوه خانه ها می گذشت و مردم از آن لذت می بردند. خود سعدیه هم معمولا پاتوق شیرازی ها بود ، رختشورخانه سعدی را یادم نمی رود ، همینطور حوض ماهی را. سرتاسر آن محل کشت و زارعت می شد و مردم سبزی خوردن و کاهو می خریدند. بقعه حضرت خضر هم محل دیگر تفریح مردم بود. خیلی از مردم هم عصرهای جمعه در خیابان زند تفریح  می کردند و به سینماها می رفتند. یاد باغ های قصردشت هم بخیر ، روزگاری بولوار چمران فعلی سرتاسر باغ بود. یعنی شیراز از چهارراه سینماسعدی به بالا کلا باغ بود.
این واقعیت را به هر حال باید بپذیریم که مردم شیراز ، از قدیم مردم خوشگذرانی بوده اند و به مسائل اقتصادی زیاد توجه نداشته اند.

اشاره کردید به سینماها ، اولین سینماها را هم یادتان هست؟
اولین ها را دقیقا به یاد نمی آورم. اما چند سینما که توی ذهنم مانده یکی سینما مایاک در خیابان انوری است ، که بعدها به سینماتاج تغییر نام داد و این اواخر تبدیل پارکینگ شد. سینما پاسارگاد و سینما ایران را هم یادم هست ، سینما سعدی هم بعدها راه افتاد. جالب این که بسیاری از فیلم ها همزمان با تهران در این سینماها پخش می شد. یامد هست که اولین فیلم سینوراما یا سه بعدی در سینما آریانا پخش شد. شیرازی های هم سن و سال من یادشان هست که آن زمان زن و شوهری جلو سینما پرسیا بودند که دوپیازه آلو و نان و سیب زمینی درست می کردند و نصف نان لواش و یک قاشق و دوپیازه آلو را به قیمت 5 ریال به مردم می دادند.

و اولین رستوران ها...؟
روزگاری ، پیش از راه افتادن رستوران ها مرد بزرگواری در شیراز بود که پسته و بادام می فروخت ، اسمش یادم رفته ، ولی یادم هست که همیشه در کوچه و بازار داد می زد «مغز بادوم یه تومن...» بعدها ساندویچ سر و کله اش پیدا شد. چند نفر در شیراز ساندویچی داشتند ، از جمله آقای الهی ، مرحوم خیره ، و مرد عارفی به نام حاج حبیب چمن خواه که به مردم خیلی احترام می گذاشت.
همان زمان کنار سینما مترو مردی که مردم «موسیو» خطابش می کردند کتلت درست می کرد و اتفاقا کتلتش هم معروف بود. همینجا اشاره کنم اولین نوشابه ای هم که وارد شیراز شد «سینالکو» نام داشت و قیمتش سه ریال بود.

فکر می کنید در این سالها فرهنگ مردم چقدر تغییر کرده؟
متاسفانه خیلی زیاد. مثلا امروز کمتر شیرازی است که بداند شهر در قدیم چند دروازه داشته ، «کل مشیر» از کجا آمده است و چرا ما به آن «کل» می گوییم. این ها همه خاطره است و کمتر کسی اینها را یادش مانده. من فکر می کنم این تغییر تحت تاثیر دو مسئله است. اولا تحت تاثیر صدا و سیما ، مثلا لهجه مردم تحت تاثیر تلویزیون به مرور تغییر می کند. اما حالت بدتر آن این است که بعضی وقت ها می خواهیم ادا در بیاوریم. چه دلیلی دارد ما به جای «ها بله» خودمان از «آره» استفاده کنیم. تحت تاثیر تقلید دیگران بودن واقعا فاجعه است. روزگاری ما مراسم زیادی در شیراز داشتیم که امروز کم کم به فراموشی سپرده شده.مثلا بچه که بودیم جمعه آخر ماه رمضان توماری در دست از این مسجد به آن مسجد دنبال آدم ها می دویدیم و می گفتیم «تو رو خدا و ان یکاد بنویسید» ، به این تومار می گفتند «چهل ان یکاد» ، اما در واقع 41 بار آیه «وان یکاد» توی این تومار توسط آدم های مختلف نوشته می شد و این خیلی تاثیر داشت.
الان خاطره خاصی هم از آن روزها دارید که تعریف کنید؟
 
گفتم که ، ما از بچگی مان خاطره زیاد داریم. اما چیزی که الان به نظرم جالب می آید خاطره «عامو خِدِر» است. «عامو خدر» پیرمردی بود که در محله ما زندگی می کرد و همیشه ی خدا توی جیبش شکرپنیر (نوعی نقل قدیمی) داشت. هر وقت ما به «عامو خدر» سلام می کردیم از توی جیبش شکرپنیر در می آورد و به ما جایزه می داد. این عادت پیرمرد باعث می شد که بچه ها از همان کودکی سلام کردن را یاد بگیرند. یادم هست که ما آن زمان به امید گرفتن شکرپنیر روزی بیست بار به این بنده خدا سلام می کردیم. در کنار امامزاده شاه علی هم سیدبزرگواری زندگی می کرد که همیشه به بچه ها زلیبی می داد و ما در ازایش امامزاده را نظافت می کردیم. این افراد روی شخصیت ما خیلی تاثیر داشتند. به همین سادگی ، همینجوری بود که هویت بچه های آن روز شیراز شکل گرفت.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:29  توسط محمد نظیری  | 

اشاره
محمود پاک نیت را بیشتر با «پس از باران» و «روزی روزگاری» می شناسند. او متولد 1331 در کازرون است ، اما بیشتر سال های جوانیش را در شیراز گذرانده. پاک نیت کارش را در تئاتر از 1348 آغاز کرد و از سال 1367 وارد صحنه سینما شد ، با «پدرسالار» محبوب شد ، و در سریال هایی از جمله شیخ مفید و «شب دهم» ایفای نقش کرد. پاک نیت سرانجام سال گذشته در سریال «یوسف پیامبر» در نقش حضرت یعقوب (ع) ظاهر شد. او اگرچه سال هاست پایتخت نشین شده ، اما روزهای شیراز را فراموش نکرده ، و می گوید اگر مجبور نبود هیچ گاه این شهر را ترک نمی کرد. با او به گفتگو نشستیم.
***
آقای پاک نیت سال در شیراز زندگی کردید. از این شهر چه خاطره ای دارید؟
خاطره خیلی زیاد است ، اما یک خاطره خیلی جالب را برایتان تعریف کنم. وقتی قرار بود برای اولین بار به مدرسه بروم ، خدابیامرز پسرعمه ام با دوچرخه من را دم در مدرسه رساند. من بخاطر توصیفاتی که از مدرسه شنیده بودم زیاد علاقه ای به مدرسه رفتن نداشتن و به زور تا دم در مدرسه آمده بودم. از قضا همین که وارد مدرسه شدم دیدم که یکی از بچه ها را دارند سر صف فلک می کنند. این را که دیدم پا گذاشتم به فرار و در حالی که پسرعمه ام با دوچرخه تعقیبم می کرد سعی می کردم خودم را به خانه برسانم. تصویری که از کوچه پس کوچه های شیراز توی ذهنم مانده همین تعقیب و گریز خنده دار است.
به هر حال من چون تا سال 74 در شیراز زندگی می کردم خاطرات زیادی از این شهر دارم. مخصوصا از تالار تئاتر ابوریحان ، خانه فرهنگ خیابان سعدی و خانه فرهنگ شماره 1 خیابان فردوسی. بیشترین خاطراتم به دورانی مربوط می شوید که تئاتر اجرا می کردیم. ولی یکی از بدترین خاطراتم مربوط به روزی است که بنا به دلایلی ناچار از شیراز کوچ کردیم و راهی پایتخت شدیم. علتش هم مسائل کاری بود که من مجبور شدم خودم و همسرم را بازخرید کنم.

اشاره کردید به تئاتر. الان چه چهره ای از تئاتر شیراز در ذهن شما مانده؟
من فقط به نام دوستانی اشاره می کنم که هنوز هم فعلانه در تئاتر شیراز می کنند ، مثل آقای سپاسدار ، آقای مهدی فقیه و آقای رحیم هودی که یکی از افراد نسل قدیم تئاتر شیراز است. هنوز هم به یاد دارم که آن زمان آقای هودی علاوه بر کار کردن با قدیمی ها در دبیرستان عشایری معاون بود و فعالیت های فرهنگی و هنری را اشاعه می داد و سال های سال برای تئاتر شیراز زحمت کشید. آنطور که اخیرا شنیدم هنوز هم آقای هودی به دبیرستان عشایری سر می زند و آموزش می دهد. اساتید دیگری هم در تئاتر شیراز داریم مثل آقای کاظم روزیطلب ، مجید مظفری ، و حرفه ای های دیگری که سال ها در تئاتر شهر کار کردند. به هر حال تواتر در شیراز قدمت زیادی دارد و همیشه هم در سطح ایران مطرح بوده و در جشنواره ها رتبه های اول تا سوم را کسب کرده. ولی از یک جهت برای تئاتر شیراز متاسفم ، و آن این که سالن خوبی برای تئاتر نمانده. تالار حافظ که اصلا برای تئاتر مناسب نیست و بیشتر برای سخنرانی یا کنسرت مناسب است.
من دیروز به مناسبت هفته جهانی تئاتر آباده بودم ، و به چشم دیدم که بچه های آباده فعالیت عجیبی برای تئاتر دارند. در شهرستانی مثل آباده هر سه شنبه تئاتر مجانی برگزار می شود و هنرمندان با مردم حرف می زنند و مشکلات مردم را اجرا می کنند. این خیلی مهم است. متاسفانه شیراز در این زمینه خیلی عقب افتاده. من می بینم که بعضا سالن های تئاتر را به بچه هایی که کار می کنند اجاره می دهند. این برای شهری مثل شیراز که مهد فرهنگ و هنر است وحشتناک است. طبیعی است که در این شرایط جوان ها به جای گرایش به سمت هنر به زندگی ناسالمی کشیده شوند. من در شیراز دیدم که بچه های تئاتر خودشان بلیت می فروختند تا خرج اجاره سالنشان جور شود ، و این خیلی جای تاسف دارد. من برای اداره ارشاد شیراز متاسفم.
و مردم شیراز...؟
خب ، شیرازی ها معروفند به خونگرم بودن و مهمان نواز بودن ، و این یکی از حسن های بزرگ مردم شیراز است. مسئله مهمان نوازی شیرازی ها در تمام ایران مشهور است. برای همین هم هست که در ده-پانزده روز عید که اداره ها تعطیل می شود مردم هجوم می آورند به سمت شیراز.
آخرین باری که به شیراز سر زدید کِی بود؟
آخرین بار بهمن ماه سال گذشته...
و اولین جایی که سر زدید؟
اولین کسانی که همیشه اول از همه به آنها سر می زنم خانواده ام هستند. در واقع خانواده همگی به جز خودم و همسرم و یکی از پسرانمان در شیراز زندگی می کنند. به همین دلیل هم هست که شیراز برای من قداست خاصی داشته و دارد.

از این ها گذشته در این سفر آخر توانستم یک بار دیگر حافظیه را ببینم ، راستش از آنجا خاطرات زیادی دارم ، همینطور از سعدی. زیارت شاهچراغ و سر زدن به باغ ارم هم خیلی لذت بخش بود.
نسبت به گذشته در شهر چه تغییری حس کردید؟
به هر حال شیرازی که من دیدم ، شیرازی نبود که در سال 74 آن را رها کردم و آمدم تهران. شهر بطور کلی خیلی جذاب تر و زیباتر شده. در تمام این سال ها اینطور بوده که هر وقت به شیراز سر می زنم می بینم اتفاق جدیدی در این شهر افتاده. امثال آن اتفاق خاص این بود که دیدم متروی شیراز قرار است راه ایافتد. از جهت این رسیدگی ها باید از مسئولان شهر تشکر کرد. مخصوصا این که اطراف شاهچراغ خلوت شده و خیلی مشکلات گذشته را ندارد.

ممکن است روزی دوباره به شیراز برگردید؟
اگر شرایط فراهم شود مسلم است. به هر حال درگیری های کاری و اعصاب خردی ها و هوای کثیف پایتخت غمگین کننده است. وقتی توی این ترافیک می ایستی دلت می گیرد. منتهی وسعت کار در سینما و تلویزیون در تهران خیلی بیشتر است و همین مسائل کاری من را اینجا نگه داشته. هنوز هم می گویم اگر آن سال ها مجبور نبودم شیراز را ترک نمی کردم.
به نظر شما شیراز می تواند «پایتخت فرهنگی» باشد؟

چرا که نه؟ سال های سال در شیراز کار فرهنگی شده ، اصلا شیراز مهد فرهنگ است. شما ببینید ما چند شاعر در شیراز داریم که اصالتا شیرازی هستند. همین امروز ما در شیراز شعرایی داریم که در کشور بی نظیرند ، افرادی مثل آقای اوجی یا آقای خائفی. به نظر من پایتخت فرهنگی نه تنها حق شیراز است ، بلکه امروز حتی دیر این مسئله مطرح شده است.. پایتخت فرهنگی مسئله ای است که باید خیلی زودتر از این ها مطرح می شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:5  توسط محمد نظیری  | 

تمدن مدرن یک شوخی بزرگ است
صدرا ذوالریاستین
همین دو سه روز پیش بود که به یاد روزهای قدیم سری به بازارچه حاج زینل ، کوچه باریک پشت مسجد نو ، فرعی های بین خیابان لطفعلی خان و خیابان احمدی ، سیدتاج الدین غریب ، سر دزدک (دوزک) محله سنگ سیاه و بازارچه ارامنه زدم. این ها روزگاری عبورگاه های من به مدارس مختلف شهر بودند ، دبستان سلطانی ، دبستان مظفر ، دبیرستان احمدی...
راستی که چقدر همه چیز تغییر کرده بود ، دیوارها همه کلنگ خورده بودند. به خانه ای رفتم که 50 سال پیش از همسر فعلیم که آن زمان دختر دانش آموزی بود خواستگاری کردم. خانه ای با چهار حلقه چاه و یک منبع آب که حالا تنها منبع آب آن باقی مانده بود. این سه-چهار ساعت برایم مروری بود بر شیراز ، هنگام گشت زدن در این محله ها گاهی حس می کردم که در کابل یا هرات راه می روم ، چون بیشتر ساکنین این محله ها ، حالا مهاجران افغانی بودند. و بعد یادم افتاد که چقدر پنجاه-شصت سال پیش در این محله ها همه نگاه ها آشنا بود. یادم نمی رود روزی را که ، روحانی سرشناسی که در منزل پدرم روضه می خواند مرا در کوچه دید ، رکاب الاغش را از پا خالی کرد ، جلو الاغم نشاند و به مرا به منزل پدری رساند. و این ، تازه عالم و روحانی برجسته شهر بود ، وقتی عالم شهر تا این اندازه خاکی باشد حساب «عوام» کاملا معلوم است ، مردم همه آشنا بودند و برخوردها برادرانه و پدرانه.
راستی جز خاطره چه چیزی از آن روزها باقی مانده؟ ما به جز خاطره سینه زنی های محرم و صفر چه چیزی داریم؟ مگر می شود آن تعزیه خوانی ها را فراموش کرد؟ روضه خوانی ها و مراسم مذهبی محرم را ، و مگر می شود فراموش کرد روزهایی را که تازه پای سینما به شهر باز شده بود؟
حالا از «سینما خورشید» و «سینما مایاک» خبری نیست و یکی پاساژ و پارکینگ شده و دیگری کلنگ نوسازی به تنش خورده. سینمای صامت را شیرازی های قدیمی یادشان نمی رود. بنده خدایی با چوب بلند کنار پرده می ایستاد و شرح می داد که مثلا حالا چه اتفاقی دارد می افتد. در ورودی سینماها دوپیازه آلو می فروختند که از چلوکباب های امروزی هم به مراتب خوشمزه تر بود. گاهی هم بوی کاهو ، سرکه و ترشی زن ها در فضای سینما بلند می شد. سینما رفتن ، فقط دیدن فیلم نبود ، به قول امروزی ها یکجور «گاردن پارتی» به حساب می آمد! و اما از همه مهتر خلقیات شیرازی ها...
«مشتی گری» و «لوطی گری» حرف اول را در شهر می زد ، روزگار امن و امانی بود. همه شهر را می گشتی بیشتر از 50 آژان (پاسبان امروزی) پیدا نمی شد. شهر خودش روی انگشت امنیت می گشت. ضمن این که «تفریح» و «خوش» بودن همیشه در برنامه زندگی شیرازی ها جا داشت.
صبح روزهای جمعه می شد قابلمه های چند طبقه ، گلیم و جاجیم را روی دوش زنان و مردان شیرازی در کوچه باغ های قصردشت دید. این برنامه گاهی از شب جمعه و با ماندن در باغ ها شروع می شد. بزرگترها با کوچکترها بازی می کردند. بازی هایی مثل «کُوش» یا «جفتک پرانی» ، «چلک مصه» و خیلی بازی های دیگر که امروز خبری از آنها نیست. راستی می شود این بازی ها را از یاد برد؟
فراموش کردن این خاطره ها سخت است ، و شاید بخاطر همین باشد که امروز با همه تنگناها ، دل شیرازپسند من اجازه نداده که از این زادگاه دل نشین کوچ کنم ، اگرچه سه چهارم دودمان ما حالا تهران نشین شده اند.
شیراز حالا خیلی فرق کرده. حالا همه چیز مقهور تمدن مدرن و پست مردن شده ، تمدنی که لااقل از نگاه ما قدیمی ها ، بیشتر از هر چیز به یک شوخی بزرگ شبیه است.
یاد شیراز قدیم بخیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:15  توسط محمد نظیری  | 

ابوالقاسم فقیری از «آن روزها»ی شیراز می گوید:

شیرازی ها ، غریب نواز و خودی گداز

اشاره
ابوالقاسم فقیری ، از پژوهشگرانی است که فرهنگ عامه مردم فارس ، دغدغه همیشگی او بوده است. فقیری در 1316 در محله «لب آب» به دنیا آمد ، آن هم در خانه ای که به قول خودش به «خانه معلم ها» معروف بود و «نان معلمی» می خوردند. نوشتن را در کنار برادرش «امین» آغاز کرد و از 1339 با همکاری در کتاب کوچه شاملو به کار درباره فرهنگ عامه پرداخت.
از تالیف های او می توان به «ترانه های محلی» ، «قصه های مردم فارس» ، «اجاق کور» ، «دیو» و «با خودم در راه» اشاره کرد. از فقیری درباره شیراز قدیم پرسیدیم ، شهری که وی و هم نسلانش  روزگار جوانیشان را در آن سپری کردند.
***
بین شیراز دهه سی ، و شیراز دهه هشتاد چه تفاوتی می بینید؟
خب... گفتنش سخت است. خیلی چیزها امروز عوض شده ، در واقع آداب و رسوم مردم شیراز امروز کاملا تغییر کرده ، همینطور خلقیاتشان. شاید بشود گفت مردم یک شهر عوض شده اند.
یک مثال کوچک می زنم ، من خوب یادم هست که زمانی مراسم عروسی در این شهر شکوه بی مانندی داشت. نه یعنی نه تنها خانواده و قوم و خویش ، بلکه تمام اهالی کوچه و محل هم در شادی خانواده عروس و داماد شریک بودند. ولی امروز اینجور نیست ، عروسی ها از خانه ها به رستوران ها کشیده شده و صفای سابق را ندارد.
این مراسم آداب خاصی هم داشت که فقط مخصوص شیرازی ها باشد؟
تا حدود زیادی بله ، از هفته ها قبل از عروسی قوم و خویش دور هم جمع می شدند ، می گفتند و می خندیدند و برنج پاک می کردند و برای عروسی آماده می شدند. به طور کلی این شادی در همسایه ها هم دیده می شد. مخصوصا یادم هست که بیشتر همسایه ها برای دیدن تئاترهای تخته حوضی که در حیاط خانه میزبان صورت می گرفت می آمدند ، به کسانی که این تئاترها را اجرا می کردند «مطرب» یا «قوال» می گفتند.
یادم هست در همان ابتدای برنامه سردسته قوال ها از خانواده عروس و داماد می خواست که به افتخار «سیلانی» ها دست بزنند (سیلانی همان تماشاچی است) ، یعنی برای تماشاچی ها (که بیشتر از همسایه ها و اهل محل بودند) احترام خاصی قائل می شدند.
بعد از مراسم عروسی هم مهمانان به اتفاق شب را همانجا می ماندند ، به همین خاطر آن زمان رسم بود که هر کس عروسی داشت مقدار زیادی هم رختخواب تهیه کند تا اسباب راحتی مهمانانش برای آن شب فراهم باشد. جالب است که پذیرایی از مهمان ها هم شکل خاص خودش را داشت. مثلا خوراک های عروسی در شیراز معروف بود. شکرپلو یا «حلوای کاسه» همیشه در سفره های عروسی جا داشت ، ظهر فردای عروسی هم حتما کلم پلو شیرازی با خورشت بادمجان سر سفره بود. به کادویی که به عروس و داماد داده می شد می گفتند «گُل» ، این سوال که «گُل عروسی چی چی میخوین بدین؟» از چند هفته قبل توی فامیل می پیچید. معمولا هم گُل یا همان کادوی عروسی کله قند بود. چیز دیگری هم بود به اسم «کاسه نبات» ، هنوز هم قنادهای قدیمی شیراز این کاسه نبات را درست می کنند. کاسه نبات واقعا شبیه کاسه بود ، بزرگ بود و با شاخه های مختلف نبات داخلش خیلی قشنگ تزئین می شد.  
اتفاق جالب دیگری که معمولا می افتاد این بود که مدعوین عصر روز بعد از عروسی به زور از خانه بیرون می رفتند! شاید بخاطر این که فوق العاده این دو روز به آنها خوش گذشته بود ، جمله معروفی که مهمانان موقع بیرون رفتن به میزبان می گفتند این بود که «صاحب خونه نذار برم ، واللو تو دالون می خوابم»...
از آداب و رسوم که بگذریم بطور کلی خلقیات شیرازی ها در طول زمان چطور بوده؟
ببینید من مقاله مفصلی در این مورد نوشته ام. یکی از اخلاق هایی که ما شیرازی ها همیشه داشته ایم مهمان نوازی است ، و این صفت را همیشه به عنوان یک صفت ممتاز حفظ کرده ایم. مسئله دیگر این است که شیرازی ها «غریب نواز و خودی گداز» هستند ، یعنی معمولا خودی را به حساب نمی آورند. همیشه مرغ همسایه برای ما غاز است. اما به خود شیرازی ها آنطور که باید و شاید نمی رسیم.
اخلاق دیگر شیرازی ها به نظر من «دل به نشاط بودن» است. شیرازی ها واقعا مردم خوشحالی بودند ، روزهای جمعه که می شد ، باغ های قصرالدشت پراز شیرازی هایی بود که دسته دسته یا به قول خودشان «بُنکو بُنکو» در این باغ ها تفریح می کردند. جالب است ، چون آن زمان هنوز تاکسی نبود ، مردم می آمدند «کل مشیر» و از آنجا سوار درشکه می شدند به سمت قصرالدشت که به آن «مسجد برقی» می گویند. «برق» به لهجه لُری یعنی سنگ ، و مسجد برقی یعنی مسجد سنگی. آن زمان روزهای جمعه مسجد برقی قلقله می شد و مردم یک روز را به خوبی و خوشی در باغ ها می گذراندند. متاسفانه الان خیلی از این رسم ها کنار گذاشته شده.
و خانواده شما...
ما «نان معلمی» می خوردیم. خانواده ای فرهنگی و در عین حال معمولی. همیشه پای روزنامه و کتاب به خانه ما باز بود. ما هم مثل بیشتر مردم در یکی از آن خانه های سنتی زندگی می کردیم. امروز این خانه ها را می توانید در قسمت جنوب شهر ببینید ، در هر اتاق این خانه ها یک خنواده زندگی می کرد. علاوه بر این ، هر خانه اتاق بزرگی داشت به اسم «پنج دری» که به پنجره های رنگارنگش «درک» می گفتند. وقتی آفتاب پشت شیشه های رنگی این پنجره ها می افتاد منظره خیلی قشنگی پدید می آمد. اتاق دیگری به اسم «اتاق مهمانخانه» بود که خاص مهمان ها بود ، اگر مهمانی خیلی صمیمی و همیشگی بود که به قسمت داخلی خانه می آمد ، اما اگر مهمان تازه ای می آمد در اتاق مهمانخانه از او پذیرایی می کردیم.
الان خاطره خاصی از آن روزها یادتان می آید؟
راستش خاطره که خیلی زیاد است... واقعا انتخاب کردن یک خاطره مشکل است ، بیشتر چیزهایی که از آن روزها یادم مانده راجع به خاطرات نوروز است. اما چیزی که به نظرم تعریف کردنش جالب باشد این که کوچه «سیف القلم» نزدیک خانه ما بود. سیف القلم در آن زمان یک قاتل زنجیره ای در شیراز بود که تعدادی از زنان را کشته بود ، کوچه ای که محل زندگی این فرد جانی بود به کوچه سیف القلم مشهور بود. ما روزها از این کوچه با خیال راحت رفت و آمد می کردیم ، ولی شب حتی جرات نداشتیم نزدیک این کوچه بشویم ، و هنوز هم که این را به یاد می آورم برایم دردناک است. یادم هست که آن زمان مردم برای سیف القلم شعر ساخته بودند. ضمنا صادق چوبک هم همین شخصیت را در یکی از قصه هایش به نام «سنگ صبور» آورده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 17:21  توسط محمد نظیری  | 

مطالب قدیمی‌تر